چون پوپکی میرمد از زردی غروب

تا از دیار شب بگریزد به شهر روز

خورشید هم گریخته است از دیار شب

اما پرش به خون شفق میخورد هنوز

من نیز پوپکم...

من نیز از غروب بی امید خویش

خواهم به تو رو کنم ای صبح دلفروز

من پوپکم...

گریخته از سرزمین خویش

در پشت سر گذاشته،یاد گذشته را

اکنون شکسته بال تر از مرغ آفتاب

از بیم شب به سوی تو پرواز میکنم

ای آنکه در نگاه تو خورشید خفته است

پرواز را به نام تو آغاز میکنم!